درست همینجا، زیر جناغ سینهم، درد میکنه...
F5 کلید غمگینیست...
توی مترو هدفون تو گوشم بود که متوجه شدم یه دختربچه 11-12 ساله اشاره میکنه هدفون رو از گوشم در بیارم. ازم پرسید "داری چی گوش میدی؟"، بهش گفتم. گفت که نشنیده و در عوض شروع کرد به صحبت کردن که امروز باباش میخواد براش موبایل تاچ بخره و پرسید به نظرم اچ تی سی بگیره بهتره یا گلکسی؟ از حرف و ذوق زدگیش خندم گرفت. گفت چرا میخندی؟ فک میکنی بابام دروغ میگه؟ گفتم نه عزیزم، ما همسن شما بودیم با واکمن آهنگ گوش میکردیم، داشتم به اون فکر میکردم. بعد دختره یهو با تعجب پرسید "واکمن" چیه؟!
و دقیقا همون لحظه حس کردم آب یخ ریختن روم. برای اولین بار احساس کردم شبیه آدمای پیری شدم که از چیزایی حرف میزنن که دیگه وجود نداره و نسل جدید حتی اسمش رو هم نشنیده...
فک کن!
این پیرزن و پیرمردا که از چیزای قدیمی حرف میزنن و هیچ تصوری ازشون نداریم، ما همون جوری میشیم یه روز!
مثلا دیدید شب چهارشنبه سوری تلویزیون میره این پیرزن پیرمردا رو میاره و اونا از خاطرات شگفت انگیزشون از قاشوق زنی تعریف میکنن؟ من هیچ ایدهای ندارم که دقیقا کجاش باحاله یا اصن که چی؟!
ابزار، خاطرات، تفریحات، سرگرمیهای ما یه روز همین جوری میشه... اون موقع فقط خودمون با خودمون حال میکنیم! بعدشم باید بریم بشینیم توی پارک باهم یاد ایام کنیم! یا مثلا جوونای 21-22 ساله رو ببینیم بگیم "جووون، اونی که تو توی آینه نمیبینی ما تو خشت خام میبینیم" (با صدای دالبی و اکو تو پس زمینه ذهنتون بخونید!)...
دیشب دنبال یه نوشته دیگه توی آرشیوم میگشتم که رسیدم به این. مطمئنم آخرین بار همون روز بود...
دیگه داره به یه قانون تو زندگیم تبدیل میشه که دقیقا همون وقتایی که انتظار ندارم، چیزایی رو میخونم که نباید بخونم... شایدم باید همون موقع بخونم. حتی موقع آرشیو خونی قبل از تحویل سال، نخونده از روی این نوشته رد شدم. با اینکه هیچی از اون روز ننوشته بودم ولی دیشب بعد از خوندنش، اون روز کاملا یادم اومد... میدونستم خیلی وقته ولی اصلا فکرشم نمیکردم این همه گذشته باشه... این زمان به اندازهای هست که بتونی چیزی رو delete کنی... ولی در عوض... هه...
میخواستم همون شب بنویسمش. ولی درگیر خودسانسوریهای مداومم شدم... خودسانسوریهایی که همش از شکهام ناشی میشه... شکی که حتی الان میبینم خیلی هم بیراه نبوده...
/این نوشته متعلق به دیروز است. دیروز نوشته شد. بعد به ثبت موقت تبدیل شد. بعدتر حذف شد. الان هم که سر صبح شنبه 9 اردیبهشت است تصمیم گرفتم بزنم زیر خودسانسوریهایم... بزنم تا یک روز دیگر یادم بیاید که چقدر...
پریودیکوار جو گیر میشم و به این موضوع فکر میکنم که واسه ادامه تحصیل از ایران برم. و تهش به این نتیجه میرسم که تو مملکت خودم اونم توی این دانشگاههای داغون دارم درس میخونم و به معدل و همه چیم گند زدم اون وخ مثلا برم خارج چه غلطی کنم؟!
اون از وضع درس! اون از وضع زبان! اصن من آدمم؟!
به قرعان افسردگی میگیرم به این اوضاع فک میکنم. تقریبا همه هم ازم انتظار دارن که مثلا 3-4 تا آی اس آی تو دوران لیسانس داده باشم :پرانتزپرانتز... چرا انقدر قیافه من غلط اندازه؟ هیچ وقت یادم نمیره اون روز رو که یه بنده خدایی تو چش من نیگا کرد گف شما استریت میرید ارشد دیگه؟!!!
لیسانس رو که گند زدیم رف! اسمم رو بذارید زینال بندری اگه بگذارم ارشد و دکتری هم اینجوری بگذره...
ملت همه دارن جون میکنن رزومه درست و حسابی جور کنن که واسه دکتری یا پست داک بتونن بورس بگیرن اون وخ من واسه خودم اینجا سوت میزنم... اصن میسوزم وقتی میبینم با رزومه دوران دبیرستانم میتونستم بورس بگیرم ولی اونقدر دوران لیسانس رو بد گذروندم که به رزومه اون دوران هم خدشه وارد میکنه...
یه جا هست که بچهها فک میکنن خوابیدید، حسینتون میگه یا امّاه ! انا ابنک الحسین ، کـلمینی قبلان یتصدع قلبی فأموت (مادر، من پسرت حسینم، با من سخن بگو قبل از آنکه قلبم بشکافد و مرگم فرا رسد)... /کشف الغمه جلد دوم
حسنتون میگه یا امّاه ! کـلمینی قبلان تفارق روحی بدنی (مادر، با من حرف بزن قبل از انکه روح از بدنم خارج شود)... / همان
من سندی از حرفهای اون شب زینبتون پیدا نکردم.
اول پیغمبرش
بعد مادرش
بعدتر باباش
یه روز نوبت امام مظلومش شد
تا اون روز که گفت "وا محمدا"... آخرین برادرش بود...
"مادر،
سیلی که هیچ،
ما برای دین خدا، حتی غصه هم نخوردهایم..."
مادر که نباشد، اول از همه پدر خانه یتیم میشود.
از فاطمیه اول تا فاطمیه دوم مثل محرم گذشت... گیر کردم میون فاصله نجف تا مدینه... دلم نجف میخواد... دلم نماز خوندن تو مسجد کوفه میخواد... دلم مناجات مسجد کوفه میخواد... شب شهادت، دلم هوای نجف داره... جایی که تا حالا نه توش دعا خوندم، نه نماز و نه حتی تصوری ازش دارم... ولی انگار نماز خوندن توی اون مسجد جزو خاطراتمه... هر وقت بهش فکر میکنم انگار اونجا بودم...
سپر علی، فاطمهست...
یادت میاد 9 سال پیش بابام ازت پرسید علی جان چی داری؟ گفتی شما که از وضع من خبر دارید، هیچی ندارم جز یه شتر آبکش، یه شمشیر، یه زره. بابام گفت زرهت رو دربیار، بفروش، که بشه مهریه دخترم و خرج عروسی.
اون موقع که دستم تو دستهات نبود، زره لازم داشتی.
ولی از اون به بعد،
زرهت منم...
ذهنم پراکندهس... حالم خوب نیس... هر چی هم بنویسم حالم خوب نمیشه... اگه هزار بار هم بنویسم بازم حالم خوب نمیشه... دلم دنیای پنهان بین کلمات خودم رو میخواد... که بگم ممکنه یه روزی من اون قدر گریه کنم که توی اشک خودم غرق بشم... بعد بشنوم که... ول کن... حالم خوب نیس...
همون لحظهای که پامو گذاشتم تو شهر پیغمبر، حس کردم خیلی غریبم توی این شهر. دلم واسه مشهد تنگ شد. اون قدر دلم تنگ شد که روز اول با در به دری زیاد، محل دفن مادر امام رضا رو پیدا کردم و یک راست رفتم اونجا... یه قبرستون متروکه که دور تا دورش رو دیوار کشیدن و یه در آهنی گذاشتن که همیشه بستس... و تو میمونی و سلامی که باید پشت دیوار به مادر امامت بدی...
اونجا پرنده پر نمیزنه... هیچ کس نیست... هیچ کس...
/ آدرسش یک جایی در خیابان العوالی به نام مشربه ام ابراهیمه که هیچ راننده تاکسی شما رو اونجا نمیبره و اگه ازشون بپرسید میگن تا حالا اسم همچین جایی رو نشنیدن...
چهارشنبه و پنجشنبه هفته پیش روزایی بودن که ساعتها هدفون تو گوشم بود و مصداق دیگهای پیدا کردم...
دفترچه خاطراتی که هشت سال توش نوشته بودم و پر از خاصترین احساسات و عجیبترین تجربیاتم بود رو با آرامش توی سطل آشغال جلوی مسجد النبی انداختم... با تمام خاطراتی که توش بود. با تمام عکسا و نامههایی که لاش بود. با تمام روبانهای این چند سال که بین صفحاتش گذاشته بودم...
اون دفترچه رو برده بودم تا توش بنویسم ولی فقط تونستم بندازمش دور...ولی قفل و کلیدش رو باز کردم تا یه نشونه از اون دفترچه برام باقی بمونه...
یکی از صحنههایی که خیلی فکریم کرد اون روزی بود که تو مسجد النبی زیر همون پنکه سقفیها یکی از زوار سنی کشور ترکیه پشت سرم نشسته بود و های های گریه میکرد و خدا رو به ابوبکر صدیق(!) قسم میداد. من که نمیفهمیدم چی میگه ولی حس میکنم یه چیز تو این مایه ها بود که خدا به خاطر آبروی ابوبکر صدیق کمکش کنه و مشکلش رو بر طرف کنه.
اون وخ تو به این فک میکنی که فاصله خونه حضرت فاطمه (س) تا مسجد النبی چقدر بوده... که میگن اون ستون تو قسمت مردونهی مسجد کنار باب جبرییل، در خونه حضرت بوده...
یه دوستپسر هم نداریم که من برم سفر در عوض اون نه تنها پروژههام رو بنویسه و تمرینهام رو حل کنه بلکه تمرینهای امتیازی رو هم به جای من تحویل استاد بده! زندگیه دارم؟!
(از بیانات یک تازه از مکه برگشته)
یک/ ساعت چیزی بین هشت و نه صبحه. از روضه رضوان اومدم بیرون. گنبدهای متحرک مصلای خانمها کنار رفته. آفتاب پهن شده توی مسجد. رو فرشهای مسجد، زیر نور خورشید دراز کشیدم. به آبی آسمون نگاه میکنم. همه سلولهام به این درک رسیدن که این آفتاب مدینهس...
دو/ دم اذان مغربه. رو به روی کعبه واستادم. میدونم این صحنه تا آخر عمرم باهامه. یکی از شدیدترین و قشنگترین و بینظیرترین بارونهای عمرم رو دارم میبینم. اون قدر بارش بارون شدیده که تا مچ پاهام توی آبه... تا مچ پاهام توی نقطه صفر مرزی با کعبه توی آبه و از ناودون طلا آب همین جوری پایین میریزه...